
از بالای خاکریز دو جداره ای جاده ای که از سر سه راه مرگ تا عقبه تاکتیکی امتداد داشت کاملا دید ه می شد . عراقی ها صبح تا شب گرا می گرفتند و شب که می شد دقیقا همون جاده رو با کاتیوشا و آتیشبار خمپاره زیر آتیش می گرفتند. دو طرف جاده آب بود و خاکریزی در کار نبود و هر ماشینی که از قرار گاه تاکتیکی راه می افتاد تا برسه به سه راه مرگ محال بود ده بیست تا ترکش نخوره .یه روز صبح از دور صدای بلند گوو مارش عملیات تو فضا پیچید همه تعجب کردیم....
بعله! حاج بخشی بود بالای سقف تویوتا وانتش چند تا بلنگو نصب کرده بود و به خاطر اینکه به بچه ها روحیه بده صدای اونو تا آخر بلند کرده بود. عراقیها هم که از دور رو جاده دید داشتند شروع کردند به ریختن آتیش رو جاده و با توپ مستقیم دورو بر ماشین رو می کوبیدند و حاجی هم جا خالی می داد.
داماد حاجی که پاش قبلا تو جبهه قطع شده بود کنار دست حاجی نشسته بود . همونطور که تو جاده تعقیب و گریز خمپاره های عراقی و ماشین حاجی رو نگاه می کردیم نا غافل یه تانک عراقی ماسین رو نشونه رفت و با توپ مستقیم ماشین رو هدف قرار داد.
تو انفجار اول حاجی از ماشین بیرون پرت شد و بقیه داخل ماشین گیر کردند و درها قفل شد.ماشین آتیش گرفته بود و حاجی که حالش خوش نبود با پتو به جون آتیش ها افتاده بود تا شایدبتونه پیکر دامادشو که داشت تو آتیش جزغاله می شد بیرون بکشه اما ....
احسان رجبی عکاس با صفای جنگ که از بچه های گردان حمزه هم بود داشت این صحنه ها رو با دوربینش شکار می کرد .هیچکس نمی تونست به کمک اونا بره. شب که شد هنوز ماشین حاجی داشت تو جاده می سوخت .
غربت شلمچه و خاکش و غروبش خیلی عجیب بود دل هممون از این صحنه ها گرفته بود. روز دوم پدافندی داشت شب می شد و تو این دو روز اول سی چهل تا از بچه ها شهید شدند و شب سوم داشت شروع می شد...
